پولک های تو
فانوس های دریایی اند
کشتی های بی ساحل را
نجات می دهند
باله های تو
بال های شعر منند
پر خواهم کشید
تو ماهیئی کوچکی
که مرداب دلم را
به برکه ای روشن
بدل کرده ای.
تو
اقیانوسی شکرینی
کف دستانت
پر از موج و مرجان و ماهی های رنگی ست
نهنگ ها
در آبی چشمانت
از اسب هم نجیب تر می شوند
ماهیگیران خسته
روزی خود را
در آرامش موهای تو می جویند
ابرها
بی ملاحظه
همهی دلتنگی شان را
در تو می بارند
لاک پشت های آواره
وقت مردن
به ساحل تو بر می گردند
حلزون ها
خانه شان را رها کرده اند
و در تو ساکن شده اند
من
رودی کوچکم
که به بزرگی تو دل بسته ام.
پ.ن: برای پست جدید ابتدا شعر دیگری گذاشته بودم که به دلایلی این شعر جایگزین آن شد. از کتایون عزیز که برای شعر قبلی نظر داده بود عذرخواهی می کنم.
چه حسی داشت این ترانهی ایرج جنتی عطایی با صدای داریوش، بعد از سالها
طعم خیس اندوه/ اتفاق افتاده
یه آه، خداحافظ/ یه فاجعهی ساده
خالی شدم از رؤیا/ حسی منو از من برد
یه سایه شبیه من/ پشت پنجره پژمرد
ای معجزهی خاموش/ یه حادثه روشن شو
یه لحظه فقط یه آه/ همجنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر/ مشغول تماشای ویرون شدن من شو
برگرد به برگشتن/ از فاصله دورم کن
یه خاطره با من باش/ یه گریه مرورم کن
از گرگر بیرحم/ این تجربهی من سوز
پرواز رهایی باش/ به ضیافت دیروز
به کوچه که پیوستی/ شهر از تو لبالب شد
لحظه، آخر لحظه/ شب، عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به/ دلشوره شتابان بود
راهی شدنت حرف/ نقطه چین پایان بود
ای معجزهی خاموش/ یه حادثه روشن شو
یه لحظه فقط یه آه/ همجنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر/ مشغول تماشای ویرون شدن من شو
جای پایت را
سنگفرش خیابان
قاب گرفته است
چگونه می شود
که خورشید
از دل ماه طلوع کند؟
ریهی نصف شده
داستانکی از سروش صحت
با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه... دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟»هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اîه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه... تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.»
منبع: روزنامه اعتماد
9/3/87
از طرف محسن فرجی نازنین به یک بازی دعوت شده ام:
نوشتن در مورد برخی کسانی که لینک کرده اید.
پس من هم بدون هیچ ترتیب خاصی می نویسم؛ به این امید که عزیزان لینکی نادیده را یک روز دیدار کنم!
محسن فرجی: محسن را از نزدیک ندیدم، البته یک بار تا نزدیکی دیدار پیش رفتیم اما نشد. از طریق مجموعه داستانش به نام چوب خط با او آشنا شدم و یادداشتی بر آن نوشتم و بعد هم از طریق وبلاگ هایمان رابطه ادامه پیدا کرد. ندیده دوستش دارم هم به خاطر با معرفت بودن و انسان بودنش ( که در این دوره و زمانه کمیاب است ) و هم به خاطر دغدغه هایش در داستان نویسی که تا حد زیادی بین من و او م شترک است؛ البته جسارت نشود او یک داستان نویس و روزنامه نگار حرفه ای است و من هنوز در اول راه.
شمس لنگرودی: نیازی به تعریف ندارد. افتخار دیدن ایشان را در نمایشگاه کتاب امسال پیدا کردم و گپ و گفتی صمیمانه سبب شد تا علاوه بر عشقم به کارهایش دلبسته شخصیت مهربان و بدون ادایش شوم. شمس لنگرودی یک معلم به تمام معناست.
محمد امین عابدین: برادر بزرگترم است که عشق و علاقه عجیبی به سینما و هم چنین مکتب سوررئالیسم دارد. امین کسی بود که مرا با جادوی سینما آشنا کرد و نکات ریزی را در فیلم ها می بیند که فقط در برخی نقدهای چند منتقد مشهور سینما نظیرشان را دیده ام. حالا که از خانه پدری رفته آرشیو کم نظیر مجلات سینمایی اش را برای من به یادگار گذاشته که البته می دانم یک روز یادگاری هایش را پس خواهد گرفت! خیلی مهربان و دست و دلباز است و فوق العاده احساساتی. چیزهای زیادی از او آموخته ام. بدون تعارف فکر می کنم که در وبلاگ نویسی پایه گذار مکتبی شده که امیدوارم رهروان زیادی داشته باشد. باور نمی کنید؟ خودتان سر بزنید و قضاوت کنید.
مهدی علاقمند: از سوم دبستان تا حالا می شناسمش. قبل از هر چیز همسایه بودیم، بعد در دوره دبستان فقط هم مدرسه ای، در راهنمایی هم کلاس و هم خانه و هم فکر، در دبیرستان اول هم مدرسه ای بودیم و بعد او تغییر رشته داد و رفت هنرستان. هنوز هم که هنوز است تنها کسی است که جدی ترین بحث های ادبی و هنری را با او دارم و پایدار ترین دوستی را هم با او داشته ام. یک شاعر و داستان نویس مادر زاد است، برای آینده ادبی مان نقشه های زیادی داریم و بسیار هم امیدوار هستیم که عملیشان کنیم. هر شب همدیگر را می بینیم و رویا بافی می کنیم. اوقات خوشی را با او دارم.
کتایون: یک بانوی به تمام معنا. از طریق وبلاگ با او آشنا شدم. در بذل محبت و دلگرمی دادن دریغ نمی کند. یک هنرشناس حرفه ای که قطعا" می توانسته هنرمند بزرگی شود ( شاید اگر بخواهد هنوز هم بتواند، استعداش را که دارد ).
لاله حسن پور نوشته های متفاوتی دارد. همیشه سر می زند و تقریبا" برای همه پست های من نظر می گذارد و اصلا" برایش مهم نیست که من دیر به دیر برایش نظر می گذارم، علیرغم اینکه همیشه به وبلاگش سر می زنم. صاف و صادق و یک رنگ است و خود سانسوری هم ندارد.
سوشی: انسان بسیار محترمی است که لطف زیادی نسبت به من دارد. شعرهایش را خیلی دوست دارم. اگر قدر خودش را بداند هنرمند بزرگی خواهد شد.
گروس عبدالملکیان: شعرهایش را دوست دارم؛ خیلی زیاد. با او هم در نمایشگاه دیدار داشتم و گپ و گفت ( به همراه شمس لنگرودی در غرفه انتشارات آهنگ دیگر ). بسیار مهربان و بدون اداست. فقط نمی دانم چرا وبلاگش را تعطیل کرده.
پ.ن1: کسانی که اسمشان هست دعوتند.
پ.ن2: اگر اسم کسی را فراموش کرده ام بداند که هیچ دلیل خاصی نداشته به جز حواس پرتی من.
دو شعر از من در نشریهی ادبی جن و پری منتشر شد.
چراغ ها را
دزدیده بودند
می خواستند
راه خانه ات را گم کنم
بیچاره ها
نمی دانستند
آسمان هر چه تاریک تر
ماه درخشان تر.