تبليغاتX
همسایه‌ها
نگاهی کوتاه به درونمایه شعر « گفت و گو » اثر نونو ژودیس

شعر «گفت و گو» بر پایه‌ی گفت و گویی موجز، اما پر از نکته و کنایه بین یک زن و مرد شکل گرفته است. شاید بتوان درونمایه شعر را در یک جمله خلاصه کرد  : شعر بر محور زوال عشق بین یک عاشق و معشوق شکل گرفته است.

در ابتدا از زبان مرد می شنویم که با حالتی التماس گونه، ادامه گفت و گو (یا به معنای دقیق‌تر رابطه دو طرفه) را حتی بدون عشق تقاضا می کند. از این بند اینگونه برمی‌آید که زن و مرد احتمالاً روزگاری به شدت دلبسته یکدیگر بوده اند و عاشق؛ و به دلایلی نامعلوم شعله عشق آنها به خاموشی گراییده است، اما مرد به ادامه این رابطه حتی بدون رشته پیوند دهنده عشق نیز اصرار دارد. پاسخ زن به تقاضای مرد، پرسش معنای عشق است و می‌توان اینگونه نتیجه گرفت که زن به عشق و رابطه عاشقانه با شک می‌نگرد و دیگر به آن اعتقادی ندارد. در ادامه مرد اعتراف می کند که توصیف مناسبی برای عشق ندارد زیرا واژه‌ها برایش معنا باخته شده اند و چیزی را به ذهن او تداعی نمی کنند، اما به ناگهان همه چیز به هم می‌ریزد، مرد حرفش را پی نمی گیرد، زیرا ناقض آنرا یافته است، وقتی در قاب پنجره حالت شانه‌های زن را می‌بیند که گویی خورشید در حال غروب را به خود می خوانند. تصویر سازی این قسمت شعر فوق العاده است، به گونه ایکه غنای تصویری آن حتی در حالت ترجمه نیز به مخاطب منتقل می‌شود. توصیف عاشقانه مرد نشان می دهد که علیرغم بی میلی زن، مرد همچنان به ادامه رابطه عاشقانه امیدوار است و بر این اساس با ذکر این توصیف یکبار دیگر بخت خود را در این زمینه می‌آزماید. اما عکس العمل زن در مقابل این توصیف، کورسوی امید را هم در ذهن مرد خاموش می‌کند؛ زت کرکره‌ها را پایین می‌کشد و تصویر ذهنی مرد را بهم می‌ریزد؛ عکس العملی ویرانگر و تکان دهنده. ژودیس با یک حرکت به ظاهر ساده از جانب زن اوج فاجعه‌ی رخ داده برای مرد یا به عبارت بهتر برای یک رابطه عاشقانه را عیان می کند. در ادمه شاعر توضیح می‌دهد که پس از این حرکت زن، فضای پیرامونی زن و مرد در سکوت و سیاهی شب فرو می‌رود و حتی شعله آتش نیز در این میان ناپدید می‌گردد که می توان آنرا کنایه‌ای از خاموشی قطعی شعله عشق زن و مرد دانست.

در نگاهی فرا متنی و در بررسی علل زوال عشق بین زن و مرد شعر، می‌توان دلایل زیاذی را از نظر گذراند :خیانت مرد، برآورده نشدن انتظارات طرفین از رابطه عاشقانه، حضور یک عشق تازه در قلب زن و بسیاری موارد دیگر، اما اینگونه به نظر می‌رسد که از دید شاعر هیچکدام از موارد ذکر شده در درجه اول اهمیت قرار ندارند و در حقیقت هیچکدام را نمی توان انگیزه آفرینش این شعر دانست. آنچه ژودیس در شعر گفت و گو بر آن تکیه دارد و به آن اهمیت می‌دهد همانا نفس از بین رفتن و نابودی عشق و عکس العمل طرفین در قبال این موضوع است.در حقیقت ژودیس، نفس زوال عشق را بسی فراتر از علل آن می‌داند. او به نوعی پیامدهای چنین رویدادی را می‌کاود و عیان می‌کند. نکته مشخص در شعر گفت و گو اصرار مرد بر ادامه رابطه و انکار زن از سوی دیگر است و حالا یک پرسش مهم؛علت این اصرار و انکار چیست؟ نگارنده معتقد است که علت اصرار مرد به از سرگیری رابطه ای خالی از عشق و علاقه‌ی‌ دو طرفه، همانا ترس او از تنهایی است.او شاید درد بی عشقی را تاب بیاورد، اما ترس تنهایی را نه. به خلاف او زن تمایلی برای ادامه این رابطه ندارد، شاید عشق تازه ای را یافته و به آن دلخوش کرده است، شاید هم برعکس مرد تنهایی را به ادامه رابطه با مردی که عاشقش نیست ترجیح می‌دهد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

  ...یلدایتان فرخنده...

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

گفت و گو

نونو ژودیس/ خلسه بر ویرانه‌ها/ احمد پوری

 مرد گفت:«بی نیروی عشق نیز می‌توان سخن گفت.»

زن پرسید:«عشق چیست؟»

مرد گفت:«واژه ها اینک درگیر آغاز و پایانی هیچ، ترکم کرده‌اند.»

اما نتوانست ادامه دهد.

شانه های زن چون تندیسی مرمرین

با درخشش غروب بر آن.

مرد گفت:«خورشید در شانه های تو غروب می‌کند.»

تنها پاسخ زن پایین کشیدن کرکره ها بود.

اتاق غرق در تاریکی شد

سایه آتش را در خود غرق کرد

و لحظه‌ای هر دو در سکوتی فرو رفتند

که شب با بال‌های سیاه از میان آن می‌گذشت.

پ.ن: در پست بعدی یادداشت کوتاهی را در باب این شعر به حضورتان تقدیم خواهم کرد. 

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

خوش به حالت

آدم برفی!

چه دل روشنی داری.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/09/10ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

باران/ عمران صلاحی/ گزیده اشعار

یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید

من ولی منتظر بارانم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

بی تو امشب هر سر مویم جدا فریاد داشت

هر رگم در آستین صد نشتر فولاد داشت

من که دارم سنگ بردارد ز پیش راه من؟

یار غاری کوهکن چون تیشه فولاد داشت

کیست تا شوید غبار از صفحه خاطر مرا

جوی شیری پیش دست خویش فرهاد داشت

تا سپند آن آتشین رخسار را در بزم دید

آنچنان جست از سر آتش که صد فریاد داشت

یاد ایامی که صائب در حریم زلف او

پنجه‌ی من اعتبار شانه شمشاد داشت

صائب تبریزی

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

به همراه لحظه‌ها و همیشه؛ محمود احمدی

سرباز ِ جنگ‌های نرفته ای

با دل گنجشک‌های هراسان

 

پوتین‌هایت را درآور

و به ما یاد بده

چگونه مین ها را خنثی کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

وقتی دلتنگی و

دستی به دستت

                  گره نمی خورد

مسافر بی بدرقه ای هستی

                           در شلوغ ترین ساعت ایستگاه

                                   

دلتنگ؛ که شعر می خوانی و

صدای ضبط شده ات را

مدام برای خودت پخش می کنی

نوازنده ای هستی

                           در خالی ترین سالن جهان

                           

شعرخوانی با دل تنگ

فقط زیباتر می کند

                      دلتنگی را.

بی ربط: مرگ روزای بچگی/ از روز به شب رسیدنه...

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

   س: بیشتر شعرهای این دفتر شعر [این دفتر را باد ورق خواهد زد] در گفتمانی کلی درباره‌ی زندگی و تجربه‌ی پرسونای شعری از آن شکلبندی می‌شوند، اما این واقعیت، منجر به این نمی‌شود که به ورطه‌ی کلی گویی درغلطند.  تصور من این است که آن کلیت، در سپهر اندیشگی بیشتر شعرها، متکی بر موقعیت‌هایی عینی است؛ موقعیت‌هایی عینی که گاهی حتی در ذهنیت سوژه ساخته می‌شوند؛ مثل (... با این همه / باریکه‌راهی را / که از خانه‌ی مادری / تا این چهارراه ولنگ و واز پیموده‌ایم / خوب به خاطر داریم...)  اما مشکل من با تجربه‌ی تکه‌پاره‌ی انسان مدرن از هر نوع کلیتی است. به نظر شما آیا انسان مدرن می‌تواند تجربه‌ی شاعرانه‌ای انداموار (ارگانیک) و یکپارچه از هستی خود داشته باشد؟  

    ج:  این پرسش شما بحث بسیار گسترده‌ای را طلب می‌کند که نه تنها در این مجال کوتاه، بلکه اگر در میان مباحث پردامنه‌ی تاریخ فلسفه هم بگردیم، گمان نمی کنم به نتیجه‌ای قطعی برای آن برسیم. سئوال اساسی‌تر، این می‌تواند باشد که آیا اصولاً انسان می‌تواند درکی یکپارچه از هستی داشته باشد. البته تلاش کرده است که به چنین درکی برسد؛ زمانی با دل سپردن به مذهب، زمانی با عرفان و شهود، زمانی با خردگرایی، تفکر و دانش، زمانی هم همه‌ی این‌ها را به طنز و ریشخند گرفته‌است. انسان مدرن (اگر منظور شما انسان دوران مدرنیته است)، پس از آن که نگاهش را از آسمان برداشت و چشم به زمین دوخت، همچنان برای درک کلیت هستی و معنا بخشیدن به آن ، این مسئله را از زیر نگاه خود بیرون نیاورد، اگرچه نحوه‌ی نگرشش تغییر کرد. او خردگرایی را جایگزین اعتقاد به اصول مسلم و مقدس قرون وسطی کرد. ابزار تبیین و تفسیر جهان را از مذهب به علم تغییر داد، و همچنان به دنبال پاسخ بود.  زیر سؤال رفتن اصل مسئله و طرح اصل عدم قطعیت، مواجهه‌ی بعدی انسان معاصر بود با این پرسش باستانی.

     اما این که مواجهه‌ی شاعر با جهان هستی چگونه می‌تواند باشد، همه گونه می‌تواند باشد، اما بازخورد این مواجهه در شعرش (به‌صورت پاسخی قطعی، یا پاسخی غیرقطعی، یا مسئله‌ای بی پاسخ) الزاماً برای همه متقاعد کننده نیست. تجربه‌ی شاعرانه، تجربه‌ای ست که گذشته از ارتباط با سیر اندیشه‌های فلسفی اعصار، رابطه‌ی گسست‌ناپذیری با فرهنگ عصر و جامعه دارد. فرهنگ هم پدیده‌ای چسبناک است که با تغییرات اندیشه‌، به راحتی از بدنه‌ی ذهنیات انسان و جامعه کنده نمی‌شود؛ در برابر تغییر، مقاومت می‌کند و سرعت تحولات آن از سرعت تحولات دانش و اندیشه کندتر است. برای همین ما اتومبیلی با آخرین سیستم (نتیجه‌ی دانش و فن‌آوری جدید) می‌خریم و پیش از آن که سوار شویم، گوسفندی در پایش قربانی می‌کنیم (یک امر فرهنگی قدیم و مقاوم). می‌گویند جامعه‌ی ما ناموزون است. ما هر یک، به‌عنوان افراد جامعه هم ناموزونیم. در بعضی رفتارها مدرن، در بعضی پسا مدرن و در جاهایی سنتی هستیم. این ویژگی به همان خصیصه‌ی چسبنده بودن امر فرهنگ برمی‌گردد. در شعر هم اگر شاعر صادق و صمیمی باشد (یعنی ادا در نیاورد و نخواهد چیزی را که درونی‌اش نشده، به‌صرف مد روز بودن، ارائه کند)، تجربه‌های شاعرانه‌اش، گذشته از تجربه‌های زندگی، شرایط نشو و نما و صد البته آموخته‌هایش، از فرهنگ غالب بر شخصیت‌اش جدا نیست و این همه را گفتم تا گفته باشم که من شعرم را می‌نویسم و می کوشم چیزی را بنویسم که در من هست؛ در من واقعی. حالا شما بگویید مدرن، پسامدرن، سنتی، هرچه.  من هم ناموزونم، اما نگویید شما نیستید. دیگران هم هستند، همه.

    س:  خودتان فکر می‌کنید بهترین کارهایتان را در چه وضعیت‌های حسی و روحی نوشته‌اید؟  

    ج:  تنهایی، عمق تنهایی، عمق تنهایی تاریک، که شعر به دنبال دستی روشن می گردد و پیدا می‌کند، یا نمی‌کند و همچنان کورمال کورمال می‌گردد و برمی گردد. 

از مصاحبه سعدی گل بیانی با شهاب مقربین؛ انزوا برادر من است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

  ...۱۲ مهر ماه سالروز آغاز زندگی ابدی خالق ِ خالد ِ همسایه ها...

احمد محمود

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

کنار دکه‌ی روزنامه فروشی می ایستادم

نامه را

لای روزنامه تو می گذاشتم

و به پسرک روزنامه ‌بر پولی می دادم

که فقط خودت بدانی

عاشقت هستم

 

کنار دکه‌ی روزنامه فروشی می ایستادم...

اگر این جا هم

مثل سرزمین های دور

با دوچرخه

روزنامه را در خانه ها می آوردند.

* نقد خواندنی دوست خوبم مصطفی پورنجاتی را در باب شعر امروز از دست ندهید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

بودن یا نبودن

- آقا سلام.

- سلام عزیزم، خوبی؟

- آقا می‌شه از من و دوستم کنار اون حوض عکس بگیرین؟

- چرا نمی‌شه، دوستتو صدا کن تا عکس بگیرم.

- خب این دوستمه دیگه.

- این؟

- بله.

- پسرم داری با من شوخی می‌کنی؟

- نه به خدا، من که دروغ نمی‌گم.

- منم نگفتم دروغ می‌گی عزیزم، اما آخه... حالا چرا می‌خوای با این حیوون عکس بگیری؟

- آخه فردا می خوان دوستمو بکشنش، دلم براش تنگ می‌شه.

- خب این که چیز عجیبی نیست، اصلاً اینا رو نگه می‌دارن که یه روز قربونیشون کنن.

- ولی من نمی‌خوام بکشنش، آخه خیلی خوبه، منو هم خیلی دوست داره، تا صداش می‌کنم می‌آد پیشم، خیلی مهربونه.

- ای بابا پسر گلم، این‌قدر از این حیوونا تا حالا اومدن و رفتن، آب هم از آب تکون نخورده.

- آخه من نمی‌خوام دوستمو از دست بدم، ولی بابا به حرفم گوش نمی‌کنه، می‌گه این همه خرجش کردم تا بزرگ بشه و بکشمش.

- چرا هی می‌گی می‌خوان بکشنش! بگو می‌خوان قربونی‌ش کنن.

- چه فرقی داره؟ بالاخره که می‌میره.

- حالا نذر چی هست؟

- داداشی.

- آخی، داداشی مریضه؟

- نه، هنوز به دنیا نیومده.

- پس چی؟!

- آخه دکتر به مامان و بابا گفته که ممکنه داداشی مرده به دنیا بیاد، اونا هم می‌خوان دوستمو بکشن که داداشی زنده بمونه. آقا می‌شه یه سؤال بپرسم؟

- بپرس پسرم.

- آقا یعنی اگه دوست من بمیره داداشی زنده می‌مونه؟ یعنی هر کی می‌خواد زنده بمونه یه نفر دیگه باید بمیره؟

- ............

- آقا... آقا... حالا می‌شه از من و دوستم کنار اون حوض عکس بگیرین؟

 

                                                                                                         اهواز- 6/6/88

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 6:35 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |