ششمین داستان من در سایت دیباچه با عنوان " نام خانوادگی" را بخوانید؛به همراه داستان " کارهای بزرگ،کارهای کوچک" نوشته دوست عزیز و شاعر و نویسنده خوش قریحه؛مهدی علاقمند.
بریدهای از خاطرات یک نویسنده
نیکوس کازانتزاکیس(نویسندهی رمان "زوربای یونانی") نقل میکند که در دوران کودکی، یک پیلهی کرم ابریشم را بر روی درختی مییابد، درست هنگامیکه پروانه خود را برای خروج از پیله آماده میسازد.اندکی منتظر میماند،اما سرانجام - چون خروج پروانه طول میکشد- تصمیم میگیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله میکند، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز میکند،اما بالهایش هنوز بستهاند و اندکی بعد میمیرد.
کازانتزاکیس میگوید:« بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود،اما من انتظار کشیدن نمیدانستم.آن جنازهی کوچک، تا به امروز، یکی از سنگینترین بارها بر روی وجدان من بوده است.اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه کبیرهی حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان. بردباری لازم است، نیز انتظار موعود را کشیدن، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای ما برگزیده است.»
منبع:
« دومین مکتوب» - پائولو کوئیلو
ترجمهی آرش حجازی- بهرام جعفری
انتشارات کاروان
آهنها و احساس!
مروری بر داستان اپیکاک اثر کورت وونه گات
اگر اغراق نباشد از همان لحظهای که نخستین ماشین بهدست انسان و با هدف رفاه و آسودگی هرچه بیشتر ابناء بشر ساخته شد،نخستین بحثها در باب تأثیر این پدیده بر زندگی انسان نیز شکل گرفت و به تدریج و با گذشت زمان و پیشرفت و گسترش کاربرد این دستآورد بشری،دامنهی چنین بحثهایی نیز گسترش یافت.دربارهی رابطهی متقابل انسان و ماشین و به عبارت دیگر تأثیر ماشینیسم بر زندگی بشر،آثار نوشتاری و تصویری زیادی خلق شده که فصل مشترک همهی آنها نگرانی از مرگ خصوصیات ممیزهی انسان و استحالهی اشرف مخلوقات در ماشین است.به یاد بیاوریم سکانس معروف فیلم عصر جدید ساختهی چاپلین بزرگ را که در آن خود وی در نقش یک کارگر ساده دل و از همه جا بی خبر در لا به لای چرخ دندههای آن دستگاه عظیم الجثه بالا و پایین میرفت و تراژدی انسان عصر مدرنیته را به موجزترین شکل به تصویر میکشید.
متن کامل را ادامه مطلب بخوانید.
به برادرم محمد امین و همهی سوررئالیستهای جهان
واقعیت برتر کجاست؟
چه چیز را میجوید
این انسان ِ خسته؟
خسته و دلتنگ
رمیده از عقل
واخورده از شرم
سرگشته دردالانهای تو در توی منطقهای نامتناهی
چه چیز را؟
چه چیز را؟
چه چیز را؟
.
.
.
پوست میاندازد
تازه میشود
رها
از نو متولد میشود
به هیئتی بی هیئت
نظمی بی نظم
منطقی بی منطق
در یک قدمی جنون
خداحافظ عقل دور اندیش
خداحافظ منطقهای تو در توی پیچ اندر پیچ
خداحافظ......
این است واقعیت برتر
رویا
رویا
رویا