تبليغاتX
همسایه‌ها

محسن فرجی عزیز مرا به یک بازی دعوت کرده :

کتاب هایی را که ناتمام گذاشته اید نام ببرید؟

کتاب‌های ناتمام من دو تا هستند؛ خشم و هیاهو فاکنر که دو بار برای خواندنش دور خیز کردم و نشد و رمان اعتماد نوشته آریل دورفمن که به علت اشتباه در زمان بندی، خودم را از لذتش محروم کردم. آخر نوروز 86 آن‌را  تا نیمه خواندم و نهایت لذت را بردم، اما فضای عجیب و غریب نوروز که اصلا" مناسب کتاب‌خوانی نیست مانع به پایان رسیدن رمان شد و از این بابت هنوز حسرت می‌خورم. اما دراین بین به یک تجربه ارزشمند دست یافتم:

درنوروز رمان نخوانم!!داستان کوتاه و مجله چرا اما رمان نه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

                               ...همسایه ها یک ساله شد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

شعری از گروس عبدالملکیان

بازی

بازی را عوض می‌‌کنی

و خود را از طنابی می‌آویزی

که سال‌ها پیش بر آن تاب خورده ای

 

ما

تکرار تکه‌های همیم

مثل تو پسرم که تاب می‌خوری

مثل من

که تو را تاب می‌دهم

تا طناب را فراموش کنم

 

برگرفته از مجموعه شعر « رنگ‌های رفته‌ی دنیا »

نشر آهنگ دیگر

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

پشت پنجره‌ی تنهایی

نگاهی به داستان « رنگ های خاطره » نوشته‌ی ایمان عابدین

« رنگ‌های خاطره » برش کوتاهی از یک زندگی مشترک بی روح است. یک بعد از ظهر، یک زن و مرد جوان، وقت فراغت از کار و فاصله‌ی بین عصر و شب و خواب و پایان رسمی یک روز و گفت و گوهایی ظاهرا" بی هدف... اما چه اندوه و اضطراب خفقان آوری بر داستان سنگینی می‌کند! رنگ های خاطره فضایی رئالیستی دارد که از شدت وفاداری به رئالیسم بیشتر ناتورالیستی به نظر می‌رسد. هیچ چیز غیر عادی یا غیر قابل پیش بینی در داستان وجود ندارد. زن و شوهری عادی، در فضایی عادی با گفت و گوهایی عادی که بر روالی کاملا" عادی جریان دارد، اما هیچ چیز عادی نیست. عدم ارتباط میان شخصیت‌های داستان، تنهایی عمیق مرد، اندوه و نا امیدی خرد کننده اش در تک تک حروف داستان احساس می‌شود. با رد و بدل شدن هر جمله، بیشتر حس می‌کنیم دو روح بیگانه به اشتباه در فضای مشترکی محبوس شده اند و هیچ چیز، حتی گفت و گو که به ظاهر باید راهگشای ارتباط باشد نمی‌تواند بر سرمای میان این دو غلبه کند. با این حال در دل این سرما شعله های آتشی پنهان حس می‌شود. قصه ریتم اضطراب آوری دارد. می دانیم باید منتظر حادثه ای باشیم و این را مدیون همان گفت و گوهای به ظاهر پیش پا افتاده هستیم.

نویسنده برای ایجاد این فضا از شیوه‌ی داستان در داستان استفاده کرده. خبری که در روزنامه چاپ شده، ماجرای مردی که در مترو خودکشی کرده، کلید درک سرمای حاکم بر داستان است. آن مرد بچه‌دار نمی‌شده، همسرش به همین دلیل او را ترک کرده بوده و در نتیجه مرد که عاشق زنش بوده در مترو دست به خودکشی زده. مرد داستان معتقد است انتخاب مترو برای خودکشی شاید برای این بوده که می‌خواسته همه بدانند چه عذابی می‌کشد. به عبارت ساده تر رابطه‌ی عاشقانه ای به خاطر عقیم بودن مرد بی ثمر مانده و به شکست منجر شده. در این جا عقیم بودن مرد مفهومی نمادین و عمیق پیدا می‌کند که از طریق آن علت سرمای حاکم بر فضای داستان را درک می‌کنیم. عقیم بودن به نماد عدم توانایی در ایجاد رابطه ای زنده و بالنده تبدیل می‌شود. و این مصیبتی نیست که به یک نفر اختصاص داشته باشد. در قصه تنهایی، در خود فرو رفتگی و غرق شدن در اندوه ناشی از روابط بی حاصل، نوعی بیماری همه گیر است که هیچ چیز نمی‌تواند دیگران را نسبت به آن هشیار کند. یک ازدواج به شکست انجامیده، ازدواج دیگری دارد در سرمایی که پیش آگهی پذیرش شکست است غرق می‌شود و در آخر خبر عروسی دختر همسایه این چرخه‌ی مصیبت را کامل می‌کند. اگر خود کشی کردن مرد در مترو به قصد آگاه کردن دیگران از رنج فردی اش بوده، این اقدام حاصلی نداشته. دنیا از نظم همیشگی اش پیروی می‌کند. کسی برای آن‌هایی که وقت‌شان را با احساساتی شدن تلف می‌کنند اهمیتی قایل نیست. در این قصه خودکشی از سر اعتراض مرد بیگانه به اندازه‌ی سکوت مرد داستان بی اثر است، و این یعنی نویسنده از آدم هایی حرف می‌زند که برای ایجاد ارتباط با دنیای بیرون از خود هیچ راهی نمی‌شناسند.

رنگ‌های خاطره قصه‌ی مدرنی در مورد تنهایی انسان در جهان امروز است که در نوشتن آن ارزش‌های تکنیکی رعایت شده. فضای محدود و مشخص داستان، پرهیز از حضور شخصیت‌های متعدد، انتخاب یک موضوع واحد ( فقدان ارتباط انسانی ) به عنوان محور قصه، ارزش دراماتیک اثر را تشدید می‌کند و موجب می‌شود قصه ریتم پر تنش خود را ازدست ندهد.

قصه فقط یک نقطه ضعف مشخص دارد، متن روانی و یک‌دستی متناسب با محتوای کار را ندارد. چنین داستانی به زبانی ساده و سلیس نیاز دارد. زبان ساده برخلاف اسمش اصلا" ساده نیست. وقتی می‌توانید به زبانی ساده و روان دست پیدا کنید که پیچید گی‌های زبان را شناخته و از آن‌ها عبور کرده باشید. مثلا" جمله‌ی « از یکی از کابینت ها دو تا لیوان درآورد و گذاشت روی پیشخوان » می‌تواند به این جمله « از کابینت... روی پیشخوان گذاشت.» تبدیل شود.

یا

« سیگارش را گیراند.» می‌تواند به این صورت نوشته شود « سیگارش را روشن کرد.» شکل اول جمله نه زیباست و نه با فضای مدرن داستان تناسب دارد. به علاوه چرا نباید در نوشتن، ساده ترین افعال و شکل‌های جمله را انتخاب کنیم؟

یا

« ... و بعد دود سیگار پخش شد رو به جایی که زن نشسته بود.» این جمله نمی‌تواند تصویر مورد نظر نویسنده را درست منتقل کند اما می‌شود به جای آن بنویسیم؛

« و بعد دود سیگار را بیرون داد و دود به طرف محلی کشیده شد که زن نشسته بود.» یا  « به سیگار پک عمیقی زد و وقتی نفسش را بیرون داد دود به طرف محل نشستن زن کشیده شد.»

یا

... چهره‌ی زن لحظه ای در پس دود سیگار محو شد... » که این تصویر آخر با جمله ای که واکنش زن را نشان می‌دهد تناسب بیشتری دارد «... زن دستش را توی هوا تکان داد .» که باید بشود:« زن سعی کرد با حرکت دست هوای دود آلود را از مقابل صورتش کنار بزند.»

یک نویسنده هرگز نباید از دوباره نویسی متن اثرش احساس خستگی کند. خیلی وقت‌ها در بازخوانی متن متوجه می‌شوید یک قسمت یا قسمت‌های متعددی اضافه است و باید حذف شود. گاهی تغییرات کوچکی در جملات یا جا‌به‌جایی یکی دو کلمه لحن و فضای کار را به شکل چشمگیری جذاب‌تر می‌کند، اما همه‌ی این‌ها وقتی اتفاق می‌افتد که آن‌چه را که نوشته اید مدتی کنار بگذارید ( حداقل یک هفته تحمل کنید ) و بعد دوباره بخوانید. اگر بتوانید چنین نظمی را به خودتان تحمیل کنید به احتمال زیاد کمتر به ویرایش دیگران نیازمند خواهید بود.

گیتا گرکانی

ماهنامه‌ی آزما

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

توضیح:

این داستان پیش از این به دور دوم مسابقه قلم زرین زمانه راه یافته و در شماره‌ی 51 ماهنامه آزما به تاریخ خرداد 1386 و نیز سایت ادبی دیباچه منشر شده است.در ماهنامه آزما نقدی نیز بر این داستان نوشته شده که در پست بعدی به حضورتان تقدیم خواهد شد.

 

رنگ‌های خاطره

 

زن کنترل را از روی میز شیشه‌ای جلو کاناپه برداشت و دگمة قرمز را زد. صدای آهنگ ملایمی آمد و نور صفحة تلویزیون پخش شد تو صورتش. مرد با فاصله روی کاناپه نشسته بود و به روزنامة توی دستش نگاه می‌کرد. چشم‌هایش بی‌حرکت و مات بود. زن کانال‌ها را بالا و پایین ‌‌کرد،اخبار،کارتون،برنامه‌ی آشپزی...روی هر کدام بیش‌تر از چند ثانیه مکث نمی‌کرد.

مرد در حالی‌که روزنامه را نزدیک صورتش می‌برد گفت:

- عینک منو ندیدی؟

 زن گفت:

- مگه پیش من بوده؟

مرد نیم‌ نگاهی به زن انداخت، چشم هایش را ریز کرد و دوباره به صفحة روزنامه خیره شد.

زن نور صفحه را کم کرد و گفت:

- چی توش نوشته که دو ساعته داری نگاش می کنی؟

مرد روزنامه را از جلو صورتش پایین آورد و گذاشت روی میز شیشه‌ای. نفس‌اش را پرصدا بیرون داد و آرام گفت:

- یه مرد جوون تو مترو خودکشی کرده!

زن پاهایش را که زیر بدن جمع کرده بود گذاشت روی زمین و در حالی‌که به صفحة تلویزیون نگاه می کرد گفت:

- بدهکار بوده یا معتاد؟

- از زن‌ش جدا شده بوده!

- همین؟

- عاشق زنش بوده،اما نمی‌تونسته باهاش زندگی کنه!

- این چیزا رو از کجا فهمیده‌‌ن؟

- قبل از مرگ یه یادداشت نوشته بوده.

دستش را دراز کرد واز پاکتی که گوشة میز بود سیگاری بیرون کشید.

زن دستش را گرفت جلو دهنش و خمیازة کش‌داری کشید. چشم‌هایش را چند بار باز و بسته کرد و گفت:

- زن‌ش هم عاشق‌ش بوده؟

- نمی‌دونم...اینو دیگه ننوشته!

سیگار را به لب گذاشت. اطرافش را نگاه کرد. دستش را کشید روی کاناپه و لای درز‌های کاناپه را گشت.

- این دیگه فهمیدنیه! شاید فهمیده بوده که زنش دیگه عاشقش نیست.

زن در حالی‌که نگاهش به جای نامعلومی مات شده بود تند تند کانال‌ها را عوض می‌کرد که یک‌دفعه کنترل از دستش افتاد. سریع خم شد و کنترل را برداشت.

گفت:

- واسه چی جدا شده بودن؟

مرد گفت:

- زنش دوست داشته مادر بشه،اما اون...

دستش رفت به طرف جیب پیراهن و توی آن‌را گشت.

- حالا چرا توی مترو؟

- نمی‌دونم...شاید می‌خواسته همه بفهمن که چه عذابی می‌کشه!

زن به مرد نگاه کرد. مرد خم شده بود و زیر میز شیشه‌ای را نگاه می‌کرد.

زن گفت:

- دنبال چیزی می‌گردی؟

- فندکم...ندیدی؟

- کبریت تو آشپزخونه‌س.

مرد بلند شد. رفت به آشپزخانه که پشت سرشان بود. کبریت را از کنار اجاق برداشت و سیگارش را گیراند.از داخل یکی از کابینت‌ها دو تا لیوان درآورد و گذاشت روی پیشخوان. قوری را از روی اجاق برداشت و گفت:

- چای بریزم؟

به سیگارش پک زد.

زن از همان‌جایی که نشسته بود گفت:

- نه!

چند لحظه مکث کرد، بعد یکی از لیوان‌ها را گذاشت توی کابینت. لیوان دیگر را تا نیمه پر کرد و آمد بیرون. دود سیگار پخش شد رو به جایی‌که زن نشسته بود. زن دستش را توی هوا تکان داد و گفت:

- پنجره رو باز کن!

مرد رفت به طرف پنجره. پردة آبی چین‌دار را کنار زد و پنجره را باز کرد. دستش را کشید به چین‌های پرده. تند تند به سیگارش پک می‌زد و دودش را می‌فرستاد بیرون.

- نمی‌خوای این پرده‌ها رو عوض کنی؟رنگشون رفته،سوراخ سوراخ شدن.

 نگاه زن چرخید به طرف پنجره. مرد سرش را برده بود بیرون و به ساختمان‌ رو به رو که پر از پنجره بود نگاه می‌کرد. پنجره‌ی بیش‌تر آپارتمان‌ها بسته بود و پرده‌هاشان کشیده.

صدای زنگ تلفن پیچید توی سالن. زن تکانی به خودش داد و بلند شد. تلفن چند بار زنگ زد. زن گوشی را برداشت.

- الو؟...سلام...ممنونم...ایشون هم خوبن...به به مبارک باشه،به سلامتی...چشم اگه فرصت شد خوش‌حال می‌شیم...شما هم سلام برسونین...خداحافظ.

گوشی را گذاشت و برگشت رو به روی تلویزیون. تصویر ِ تلویزیون زنی را نشان می‌داد که بچه گربه‌ای را بغل کرده بود و نوازش می‌کرد. گربه سرش را گذاشته بود روی بازوی زن و از نوک شیشه‌ای که زن توی دهنش گذاشته بود شیر می‌خورد.

مرد گفت:

- کی بود؟

- خانم اکبری، طبقة سوم.

- چی می‌گفت؟

- هیچی بابا، برای مراسم عقد دخترش دعوتمون کرد.

- دخترش؟اون که هنوز بچه‌س!

- بچه!؟نمی‌دونم.

- حالا مراسم کی هست؟

- جمعة همین هفته.

- می‌ریم دیگه؟

- نمی‌دونم، حوصلة این جور مراسم‌ها رو ندارم.

- تو که بهش گفتی می‌آییم؟

زن چیزی نگفت. نگاهش به صفحة تلویزیون بود.

 مرد رفت به‌طرف میز شیشه‌ای. ته ماندة سیگار توی دستش بود. لیوان چای را برداشت و سیگار دیگری از پاکت بیرون کشید.

زن گفت:

- می‌گم بد نیست ما هم یه گربه بیاریم و بزرگ کنیم، نظرت چیه؟

مرد چای را سر کشید و گفت:

- گربه؟!

- خب آره،مگه چشه؟ دوست نداری؟

مرد سیگار را به لبش گذاشت و با  سیگار قبلی که حالا به فیلتر رسیده بود گیراندش. لیوان خالی توی دستش بود.

- تو چی؟دوست داری؟

- نمی‌دونم ...بامزه‌س،آدم باهاش سرگرم می‌شه!

دود سیگار را با دست کنار زد.

مرد رفت کنار پنجره. لیوان خالی را گذاشت لبه‌ی پنجره و سیگارش را توی لیوان خاموش کرد. پرده‌ی چند تا از پنجره‌های ساختمان رو به رو کنار رفته بود و باریکه‌‌ی نور، ساختمان را هاشور زده بود.‌

 

 

                                                                                           ایمان عابدین

                                                                                            اهواز- آبان 1385

 

پی نوشت:

در شماره 51 ماهنامه آزما،داستان « زنی از دور آمد » نوشته‌ی دوست خوب و نویسنده‌ی توانا مهدی علاقمند نیز به چاپ رسیده است که شما را به خواندن این داستان ارزشمند در شماره‌ی مذکور و یا سایت ادبی دیباچه دعوت می‌کنم.

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |