به بهانهی نوروز همیشه پیروز
عید آمده
و من
دلم می خواهد
آدم بودنم را
با یک ماهی قرمز تاق بزنم.
برادر گلم محمد امین عابدین که خودش هم نمیداند چهقدر دوستش دارم به مناسبت نوروز به من و چند وبلاگ نویس دیگر عیدی داده، عیدی که بسیار خواندنی است. پس شما هم بخوانید:
به صاحب همسایهها
مزرعه پدریاش را به حراج گذاشت
شاعری که شعرش سرشار
آزادگی بود.
بریده ای از رمان « کشور آخرینها »
اثر پل استر – ترجمهی خجسته کیهان
نشر افق
می دانی آدم در اینجا با چه چیزی روبهروست؟ مسئله فقط این نیست که چیزها ناپدید میشوند، بلکه پس از آن خاطره شان نیز نابود میشود. نقاط تیره ای در مغز تشکیل میشود و اگر مدام نکوشی آنچه را که از دست رفته است در ذهن باز بسازی، آنرا برای همیشه گم میکنی....چیزی ناپدید میشود و اگر پیش از اندیشیدن به آن زمانی دراز درنگ کنی، هر چه بکوشی دیگر نمیتوانی آن را بازیابی...!!!!
**آیا دنیا چنین روزی را به خود خواهد دید؟!**
سيب گونهات را
نصف كن
مي خواهم
دوباره فريب بخورم.
دستگير شدهام
شايد به جرم اينكه
دستي نداشتم.
يادداشتي خواندني از محمد چرمشير در باب « نوشتن »
چرا می نویسم
برای نسل بی سن فردا
از من خواسته اید به شما بگویم : « چرا می نویسم؟» احتمالا" دو سال پیش چنین چیزی را از من نمیخواستید و به جای آن سؤال میکردید: « چرا نمینویسید؟» یا « چرا این همه زیاد مینویسید؟» میخواهم بگویم طرح هر پرسشی چهقدر به امر اجتماعی مربوط است. در دوره هایی لزوم پرسشهایی غیر ضرور به نظر میآید. مثل همین که دو سال قبل اصلا" ضرورتی نبود پرسیدن این سؤال از من یا از هرکس دیگری. بگذریم از وجه توریستی چنین سؤالی که میتواند به عنوان نمک گفت و گو در سبد هر پرسش و پاسخی قرار گیرد.
روزگاری حسرت « ژان پل سارتر » این بود که چرا نمیتواند در دفتر هتل، در برابر ستون شغل، بنویسد: نویسنده. خیال نمیکنم امروز « پل استر » مثلا" چنین حسرتی داشته باشد. احتمالا" او - برعکس – ترجیح میدهد – برای فرار از دست مزاحمان – با نام مستعار در هتل محل اقامتش ثبت نام کند. با این حساب، نه دیگر دغدغه « پل استر » دغدغه ژان « پل سارتر » است، نه دغدغه جامعه روشنفکری چنین چیزی است.
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.
غربت نامه
خیال تو
ماده ببریست
که کنام گم کردهاش را
در مویرگهای مغز من
میجوید.