تبليغاتX
همسایه‌ها

سوزن سوزن

تزریق می شوی

به سوراخ های روحم

با کِش خاطره

 

ترک تو

چه قدر دشوار بود

و نمی دانستم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

داستان « عینک شکسته‌ی آقای هدایت » در سایت دیباچه منتشر شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

زنگ بزن

ساعت پیر!

زنگ بزن

مي‌دانم

هر وقت دلت مي‌گيرد

زنگ مي‌زني

و تو

دلت

ساعت به ساعت می‌گیرد

 

ما

صداي زنگ تو را

هيچ وقت نشنيديم

كه گوش‌هامان

به خواب غفلت رفته بودند!

 

ساعت پیر

مي‌بيني؟

در مراسم ختم ديگران

شركت مي‌كنيم

خودمان را غمگين نشان مي‌دهيم

فاتحه‌اي مي‌خوانيم

و فراموش مي‌كنيم

روزي

فاتحه‌ي ما هم

خوانده خواهد شد

 

تو هميشه بيداري

حتي اگر باتري‌ات خوابيده باشد

و ما هنوز در خوابيم

و فكر مي‌كنيم

كجا تا پير شويم؟

كجا تا بميريم؟

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

برای جناب شمس لنگرودی

سپيد مي سراییم

كه از سياهي ها گفته باشيم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت 6:50 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

تن تو

ميداني‌ ست پر از مين

و من

سربازي از جان گذشته

كه مين‌ها را خنثي مي‌كند

تا سنگر را فتح كند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |