سوزن سوزن
تزریق می شوی
به سوراخ های روحم
با کِش خاطره
ترک تو
چه قدر دشوار بود
و نمی دانستم.
داستان « عینک شکستهی آقای هدایت » در سایت دیباچه منتشر شد.
زنگ بزن
ساعت پیر!
زنگ بزن
ميدانم
هر وقت دلت ميگيرد
زنگ ميزني
و تو
دلت
ساعت به ساعت میگیرد
ما
صداي زنگ تو را
هيچ وقت نشنيديم
كه گوشهامان
به خواب غفلت رفته بودند!
ساعت پیر
ميبيني؟
در مراسم ختم ديگران
شركت ميكنيم
خودمان را غمگين نشان ميدهيم
فاتحهاي ميخوانيم
و فراموش ميكنيم
روزي
فاتحهي ما هم
خوانده خواهد شد
تو هميشه بيداري
حتي اگر باتريات خوابيده باشد
و ما هنوز در خوابيم
و فكر ميكنيم
كجا تا پير شويم؟
كجا تا بميريم؟
برای جناب شمس لنگرودی
سپيد مي سراییم
كه از سياهي ها گفته باشيم!
تن تو
ميداني ست پر از مين
و من
سربازي از جان گذشته
كه مينها را خنثي ميكند
تا سنگر را فتح كند.