همسایه ها دو ساله شد.
پ.ن: برگشتم از سفر...سلام.
آسمان خراشها
تن آسمان را زخمی می کنند
.
.
.
شاعری تنها
هر صبح
از نردبام رؤیا بالا می رود
و زخمها را میبندد
که از آسمان شعرش
خون نبارد.
زیستن
اما چهقدر می توان گفت که خسته می شود شاعر
آنگاه که مجبور است تنها با خود سخن بگوید
که دیده می شود اما چون دیگران نمی بیند
و نیز دیوانه می شود
وقتی به صبح تبعید حرف تقویم است
و راه که می رود تمام آتش ها به گرد جان او هستند
آنگاه که زندگی آمیزه ای از خون و حسرت است
و نمی تواند با جهان به سادگی کنار آید
و نمی تواند که قصه ها کند آسان
چون ماه که هر شب ِ خدا تنهاست
یا پرنده ای که بر درخت در باران به رعشه هاست.
هرمز علیپور / الواح شفاهی / انتشارات گیل
تمام شب
خیالت را بغل کرده بودم
و خیس می شدم
از اشک خودم
صبح
که مرا با گیره ام
تنها گذاشتی
باد
اشکهایم را خشکانده بود.