وقتي ماه
خواب ستاره هایش را مي ديد
شكارچي
با چراغ
به شكار شب تاب رفته بود.
پ.ن: کاش کسی این مارها را عصا کند...
بوستان سعدی/ باب سوم: در عشق و مستی و شور
شکرلب جوانی نی آموختی/ که دلها در آتش چو نی سوختی
پدر بارها بانگ بر وی زدی/ به تندی و آتش در آن نی زدی
شبی بر ادای پسر گوش کرد/ سماعش پریشان و مدهوش کرد
همی گفت و بر چهره افکند خوی/ که آتش به من در زد اینبار نی
ندانی که شوریده حالان مست/ چرا برفشانند در رقص دست
گشاید دری بر دل از واردات/ فشاند سر دست بر کاینات
حلالش بود رقص بر یاد دوست/ که هر آستینش جانی در اوست
گرفتم که مردانهای در شنا/ برهنه توانی زدن دست و پا
بکن خرقهی نام و ناموس و زرق/ که عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجاب است و بی حاصلی/ چو پیوندها بگسلی واصلی
محمد شهیدی/ برکهی کاغذی/ انتشارات سخن گستر
گنجشک کاغذی
چشمانی برای گنجشک کاغذی بکش
که معنی دام و دانه را بفهمد
.....
محکوم
محکوم به رفتنم
چون قطاری که ریلهایش
یکی
یکی
می افتد.
سنجاق
پروانه ها را
طوری سنجاق کن
که آزادی
لطمه ای نبیند.
پ.ن: دوست شاعرم محمد شهیدی کتاب زیبایش را برایم فرستاد و مرا غرق لذت کرد.