پیش نوشت: مدتها بود میخواستم یه بخش متفاوت و خودمونیتر رو به وبلاگ اضافه کنم، بخشی که گهگاه حالت خودنگاشت هم داشته باشه. فعلاً رسیدم به اینجا. امیدوارم خوشتون بیاد. تا ببینیم بعد چی میشه. البته بنا به پیشنهادات شما عزیزان شاید یه تغییراتی توی این بخش بدم؛ از اسمش بگیر تا....
1- تا حالا برخوردین به کتابفروشایی که کتابفروشی رو با سیب زمینی فروشی اشتباه گرفتن؟ سیب زمینی فروشا به محض اینکه گونیای سیب زمینیشون تمام میشه، راضی و خوشحال پولاشونو میشمرن و بساطشونو جمع می کنن و میرن تا با دست پر به کانون گرم خانواده – البته نمی دونم این اصطلاح توی تابستون هم به درد میخوره یا نه؟!- برگردن. بعضی از کتابفروشا هم همین طوری رفتار میکنن یعنی به محض اینکه زمان رسمی اعلام شده برای تعطیلی فروشگاه فرا میرسه؛ گوئی تمام سیب زمینیاشون – ببخشید کتاباشون!!- به فروش رفته باشه چراغا را خاموش میکنن و در حالیکه تا چند دقیقه قبلش سعی در بهدست آوردن دل مشتری به هر نحوی داشتن، با حالتی عصبی و ضمن خاموش کردن چراغا سعی در بیرون انداختن مشتری فرهیخته!! دارن.
پی نوشت1: این نوشته قصد هیچگونه توهین به سیب زمینی فروشا و کلاً کسبهی عزیز رو نداره.
2- حسین سبزیان رو میشناسین؟ همون عشق سینمای فیلم کلوزآپ: نمای نزدیک عباس کیارستمی؟ همونی که خودشو به جای محسن مخملباف جا زد و به یه خانواده وعده بازی در فیلم داد و بعد به جرم کلاهبرداری رفت زندان؟ چند شب پیش مستند نمای نزدیک، نمای دور رو دیدم که حاوی مطالب مفصلی در مورد زندگی حسین سبزیان و عشق عجیبش به سینما به روایت خودش بود. سبزیان حرفای تکون دهندهای توی این فیلم زد و نکته جالب اینجا بود که میدیدی این آدم چهقدر سینما رو میشناسه و به قول خودش چهقدر توی سینما دیزالو شده! یکی از حرفای جالبش این بود که من عاشق سینما بودم اما تنها چیزی که سینما به من داد این بود که به عنوان کلاهبردار شناخته شدم! سبزیان اصرار داشت که هر کاری توی زندگیش کرده به خاطر سینما بوده؛ حتی کلاهبرداری و دل کندن از زن و بچه و خیلی مسائل دیگه. حرف در مورد این مستند زیاد دارم اما ترجیح میدم خودتون ببینین و قضاوت کنین.
پی نوشت2: وقتی با محمد امین داشتیم در مورد این مستند حرف میزدیم این سؤال برامون پیش اومد که چرا کیارستمی و مخملباف دست سبزیان رو نگرفتن و وارد سینماش نکردن. مگه نه اینکه کیارستمی این کارو حداقل برای جعفر پناهی و مخملباف هم برای خیلیای دیگه از جمله خانواده خودش کردن؟ به نظر شما چرا این دو تا کارگردان - به خصوص کیارستمی- که از قِبَل این فیلم به خیلی جاها رسیدن این کارو نکردن؟!
3- این پیامک (پیام کوتاه)(SMS)(....) رو چند وقت پیش یکی از دوستای قدیمی نویافته برام فرستاد:
لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل نوشیدن یه فنجون قهوهس زیر برف، درسته که سرما رو از بین نمی بره اما حداقل تو رو دلگرم می کنه. جالب بود نه؟!
پی نوشت۳: یاد قهوه موکایی که با یکی از رفقای نازنینم خوردم افتادم. قهوه موکا خوردین؟
شاد باشید
حق نگه دار
گابریل گارسیا مارکز/ عشق در زمان وبا/ ترجمهی بهمن فرزانه/ نشر ققنوس
فرمینا داثا، [فلورنتینو آریثا] را بارها دیده بود، طبعاً بدون آنکه حرفی با هم رد و بدل کنند. نمی توانست درک کند که این مرد همان اولین عشق اوست. همیشه از او خبر میرسید. درست مثل اخبار افراد سرشناس شهر که در یا زود به گوش همه میرسید. پشت سرش حرف میزدند، میگفتند ازدواج نکرده است چون عادات دیگری دارد. ولی او به این حرفها وقعی نگذاشته بود، هم به خاطر اینکه هیچوقت شایعات را باور نمیکرد و به آنها اهمیت نمیداد و هم به خاطر اینکه آن مسئله را درباره مردهای بیشمار دیگری نیز میگفتند که بسیار هم مرد بودند. برعکس چیزی که به نظر او عجیب میرسید این بود که چگونه فلورنتینو آریثا در پوشیدن آن البسه صوفیانه اصرار میورزد. از آن ادوکلنهای عجیب و غریب استفاده میکند و بعد از آنکه در زندگی به مقام بالا رسیده و مورد احترام همگانی قرار گرفته است باز هم به حالت معمایی خود ادامه میدهد.
به تک تک پویندگان راه آزادی که ندایشان هرگز خاموش نمیشود...
پرنده بودی
پرندهای آزاد
که خورشید را در آسمان
دیگر تکه تکه نمیدید
روی هیچ شاخهای ننشستی
صاف راهت را گرفتی
و از قاب تاریک جهان
بیرون پریدی
...و چه خوش خیالند آنها
که خیال میکنند
پرنده را
میشود به قفس عادت داد.
پ.ن: تلخی این روزها تمامی ندارد... از خاکسپاری پدر دوستم برمی گردم...