بودن یا نبودن
- آقا سلام.
- سلام عزیزم، خوبی؟
- آقا میشه از من و دوستم کنار اون حوض عکس بگیرین؟
- چرا نمیشه، دوستتو صدا کن تا عکس بگیرم.
- خب این دوستمه دیگه.
- این؟
- بله.
- پسرم داری با من شوخی میکنی؟
- نه به خدا، من که دروغ نمیگم.
- منم نگفتم دروغ میگی عزیزم، اما آخه... حالا چرا میخوای با این حیوون عکس بگیری؟
- آخه فردا می خوان دوستمو بکشنش، دلم براش تنگ میشه.
- خب این که چیز عجیبی نیست، اصلاً اینا رو نگه میدارن که یه روز قربونیشون کنن.
- ولی من نمیخوام بکشنش، آخه خیلی خوبه، منو هم خیلی دوست داره، تا صداش میکنم میآد پیشم، خیلی مهربونه.
- ای بابا پسر گلم، اینقدر از این حیوونا تا حالا اومدن و رفتن، آب هم از آب تکون نخورده.
- آخه من نمیخوام دوستمو از دست بدم، ولی بابا به حرفم گوش نمیکنه، میگه این همه خرجش کردم تا بزرگ بشه و بکشمش.
- چرا هی میگی میخوان بکشنش! بگو میخوان قربونیش کنن.
- چه فرقی داره؟ بالاخره که میمیره.
- حالا نذر چی هست؟
- داداشی.
- آخی، داداشی مریضه؟
- نه، هنوز به دنیا نیومده.
- پس چی؟!
- آخه دکتر به مامان و بابا گفته که ممکنه داداشی مرده به دنیا بیاد، اونا هم میخوان دوستمو بکشن که داداشی زنده بمونه. آقا میشه یه سؤال بپرسم؟
- بپرس پسرم.
- آقا یعنی اگه دوست من بمیره داداشی زنده میمونه؟ یعنی هر کی میخواد زنده بمونه یه نفر دیگه باید بمیره؟
- ............
- آقا... آقا... حالا میشه از من و دوستم کنار اون حوض عکس بگیرین؟
اهواز- 6/6/88
ارائه بلیت نشانهی..... شماست
جلوی اتوبوس نسبتاً شلوغ بود اما در قسمت عقب تنها یک زن نشسته بود.
راننده رو به روی باجه بلیت فروشی ترمز کرد و با صدای بلند گفت:
- آقایونی که بلیت ندارن همینجا بخرن.
چند نفری پیاده شدند و بلیت خریدند. زن به باجه نگاه کرد و خندید.
اتوبوس راه افتاد.
راننده گفت:
- آقایونی که بلیت نداده بودن بلیتاشون رو دست به دست کنن.
دست چند نفر بلند شد و چند لحظه بعد پیرمردی بلیتهای جمع شده را به راننده تحویل داد.
یک ایستگاه مانده به آخر ِ خط زن گفت:
- من پیاده میشم.
راننده ترمز کرد و در عقب باز شد. زن پیاده شد و عقب اتوبوس را دور زد. راننده دستش را گذاشت روی بوق، سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد:
- خانوم بلیت!
زن اعتنایی نکرد.
راننده بلندتر از قبل گفت:
- هوی خانوم با توئم، میگم بلیت ندادی!
زن به طرف پنجرهی راننده رفت و گفت:
- بلیت ندارم!
- خب میخریدی.
زن خندید و گفت:
- خود شما گفتین آقایونی که بلیت ندارن بخرن، در ضمن گفتین آقایونی که بلیت ندادن بلیتاشون رو دست به دست کنن. غیر از اینه؟
چند لحظه بعد راننده هاج و واج به زن که به سمت دیگر خیابان می رفت نگاه میکرد و صدای مسافران را که به توقف اتوبوس معترض بودند نمی شنید.
اهواز- ۲۹/۱۲/۸۶
بی ربط: همهی عمر دیر رسیدیم...
نامههاي زني موهوم
ادواردو گالينو
پيرمرد تنهايي بود كه بيشتر اوقات را در رخت خواب ميگذراند. شايعه بود كه او گنجي در خانهاش پيدا كرده است. يك روز چند دزد وارد خانهي او شدند و به هر جا سر كشيدند تا بالاخره صندوقچه را در انبار پيدا كردند و آنرا با خود بردند. آنها در صندوقچه را باز كردند، اما توي صندوقچه فقط پر از نامه بود. تمام نامههاي عاشقانهاي كه پيرمرد در طول زندگياش دريافت كرده بود. دزدها اول خواستند نامه را بسوزانند، اما پس از كمي صحبت تصميم گرفتند آنها را يكي يكي بر گردانند، هر هفته یک نامه ... ازآن به بعد هر دو شنبه پيرمرد منتظر ميشد تا سر و كلهي پستچي پيدا شود و به محض آنكه او را ميديد، شروع به دويدن ميكرد. پستچي كه ديگر پيرمرد را ميشناخت ، نامه را در دست خود ميگرفت و پيرمرد هيجان زده را دور خود ميچرخاند و با او شوخي ميكرد. پستچي ميتوانست صداي ضربان قلب پيرمرد را بشنود كه از شادماني دريافت پيام زني موهوم، ديوانه شده بود.
منبع: وب سایت مجموعه فرهنگی هنری تهران