به همراه لحظهها و همیشه؛ محمود احمدی
سرباز ِ جنگهای نرفته ای
با دل گنجشکهای هراسان
پوتینهایت را درآور
و به ما یاد بده
چگونه مین ها را خنثی کنیم.
وقتی دلتنگی و
دستی به دستت
گره نمی خورد
مسافر بی بدرقه ای هستی
در شلوغ ترین ساعت ایستگاه
دلتنگ؛ که شعر می خوانی و
صدای ضبط شده ات را
مدام برای خودت پخش می کنی
نوازنده ای هستی
در خالی ترین سالن جهان
شعرخوانی با دل تنگ
فقط زیباتر می کند
دلتنگی را.
بی ربط: مرگ روزای بچگی/ از روز به شب رسیدنه...
کنار دکهی روزنامه فروشی می ایستادم
نامه را
لای روزنامه تو می گذاشتم
و به پسرک روزنامه بر پولی می دادم
که فقط خودت بدانی
عاشقت هستم
کنار دکهی روزنامه فروشی می ایستادم...
اگر این جا هم
مثل سرزمین های دور
با دوچرخه
روزنامه را در خانه ها می آوردند.
* نقد خواندنی دوست خوبم مصطفی پورنجاتی را در باب شعر امروز از دست ندهید.
دلم گرفته
در ایستگاه اتوبوس کنار خانه ام
بلیتی پاره نمی شود
دلم گرفته
پنجره را می بندم
و روی دیوار
قاصدکی نقاشی می کنم.
پ.ن: گاهی وقتها یک ترانه آدم را می برد به ناکجا آبادی دوست داشتنی... مثل ترانه "دلبر" ویگن...
هنوزم دل هوس دلبر جونی می کنه/ نمی دونم چرا احساس جوونی می کنه...
به تک تک پویندگان راه آزادی که ندایشان هرگز خاموش نمیشود...
پرنده بودی
پرندهای آزاد
که خورشید را در آسمان
دیگر تکه تکه نمیدید
روی هیچ شاخهای ننشستی
صاف راهت را گرفتی
و از قاب تاریک جهان
بیرون پریدی
...و چه خوش خیالند آنها
که خیال میکنند
پرنده را
میشود به قفس عادت داد.
پ.ن: تلخی این روزها تمامی ندارد... از خاکسپاری پدر دوستم برمی گردم...
وقتي ماه
خواب ستاره هایش را مي ديد
شكارچي
با چراغ
به شكار شب تاب رفته بود.
پ.ن: کاش کسی این مارها را عصا کند...
تنهایی عمیقی دارد
چاه خشک آبادی.
تهران- ۲۲/۲/۸۸
برای نوشتن از تو
کلمات
روی خطوط کاغذ
قطار شده بودند
راننده
فراموش کرده بود
مسافری ندارد
از خط خارج شد!
نه خرگوشم
که به خواب بروم
و قصه ام را بنویسند
نه لاک پشت
که آهسته و پیوسته
به مقصد برسم
گاهی در خواب می میرم
و هیچکس نمی فهمد
گاهی هرچه می دوم
به مقصد نمی رسم.
خندیدیم و
به کوری چشم دنیا
به عشقمان
گرهی کور زدیم
سال هاست
هر چه دندان تیز می کنیم
باز نمی شود
این گره!
به بهانهی نوروز همیشه پیروز
ماهی قرمز من!
در تنگ خالی دلم
خانه کن
که هر روز ِ من
روز ِ عید باشد.
برای خودم
چای تلخ سفارش می دهم
برای تو
فنجانی خالی
نمی دانم کیستی
و کی خواهی آمد...
آسمان خراشها
تن آسمان را زخمی می کنند
.
.
.
شاعری تنها
هر صبح
از نردبام رؤیا بالا می رود
و زخمها را میبندد
که از آسمان شعرش
خون نبارد.
تمام شب
خیالت را بغل کرده بودم
و خیس می شدم
از اشک خودم
صبح
که مرا با گیره ام
تنها گذاشتی
باد
اشکهایم را خشکانده بود.
نگاهت را انگار
خیاطی ماهر
برش زده بود
که این گونه گرم
تن پوش زمستانی ام می شد.
خداحافظي ات
پيام كوتاهي بود
كه نيمه شب رسيد
و بعد
شب
آنقدر بلند شد
كه هرگز از نيمه نگذشت.
پ.ن1: برای دو ماه مسافر شدم و نمی تونم بهتون سر بزنم.
پ.ن2: وبلاگ به لطف محمد امین بهروز می شه ، پس سر بزنید و البته کامنت هم فراموش نشه!
پ.ن3: دلم برای همه تون تنگ می شه...
از فیلمهای جنگی
میترسم
شاید، تیری به خطا رود
و کشته شوم!
به: کیوان سید جواد
بر ساحل کارون
آسمان نم نم می گرید
کوسه های کارون
با موهای ژل زده، آمده اند هواخوری
و دندان هاشان را
پشت لبخندشان پنهان کرده اند
آه!
کارون من!
تو عاشق سوت کشتی ها بودی
چه شد
که به صدای قایق موتوری دل خوش کردی؟
قلب تپندهی شهر
تو بودی
از سینهی لرزانت
حالا صدای باتری شنیده می شود
تا دیر نشده
باید بر دارمت و
در تنگ کوچکی جایت دهم
همین فرداست
که تنها عکسی باشی
در کتاب های جغرافی!
اهواز- ساحل رود کارون- 2/9/87
آبشارهای اشک
از چشم های کوه
جاری بود
دینامیت ها
دل بزرگش را
پاره پاره کرده بودند.
در شطرنج زندگی
فیل سفید بودم
دورم حصاری کشیدند
تا به نمایش عمومی گذاشته شوم.
راهی ندارد
جز
سقوط
برگ پاییزی
وقتی می داند
درخت
عشق برگ تازه ای را در دل دارد.
پلنگی لنگم
امید
آهویی گریزان
جهان
جنگلی بی پایان...
برای حوصله ام
ظرف بزرگتری بیاورید
سر رفته و
هیچ نمی ایستد از رفتن
همهی دار دنیا
طنابی بود
که عاشق چهارپایه ای شکسته شد
و انتقام شکست
از ما گرفت
بگذارید عاشقان
خانه شان را روی ماه بسازند و
با ستاره ها همسایه شوند
از ما بی ستاره ها که چیزی کم نمی شود
چه قدربرای رسیدن مرگ
میانبر سا خته ایم!
به خاطر بغض های ترد محمد امین
غصه نخور مرد!
آسمان که به آخر نرسیده
هنوز آنقدر بغض دارد
که دوباره
یادت برود چتر برداری و
دوباره خیس شوی و
دوباره هیچ کس نبیند
گریه هایت را
غصه نخور!
آسمان که به آخر نرسیده
آنقدر می بارد
که نیزار قد بکشد و
جهان
پر شود از لذت نت های غمگین.
تو
خواب شیرین مزرعه ای
غرق در گندم های آفتابی
بی هراس داس و
بغض نشکستهی ابرها
من
کابوس مترسکی لرزان
که از صدای بال پرندگان
می ترسد و
پای فرار ندارد.
گرگم به هوا
بازی می کردیم
بره ای
از کنارمان رد شد
چند لحظه بعد
پیراهن مان
به خون
آغشته بود!
تقدیم به گروس عبدالملکیان
ماه با تو
قراری گذاشته
خسته از این همه تابیدن و
بی چراغ ماندن
می خواهد
تو را جای خودش بگذارد
برود زیر نور تو
سیگاری بکشد و
به ستارهی گمشده اش
فکر کند.
قرار بود
از رحمی اجاره ای
سالم به دنیا بیایم
اجارهی ماه آخر
عقب افتاد
عقب مانده به دنیا آمدم.
...........................................................................................................................................
پی نوشت:
بنا به نقد دوستان و بازدیدکنندگان گرامی، بخش آخر این شعر حذف گردید. شعر تصحیح شده را بخوانید و در صورت تمایل نظر بدهید.
موضوع انشاء
" فقر " بود
کودک
مدادی نداشت...
پولک های تو
فانوس های دریایی اند
کشتی های بی ساحل را
نجات می دهند
باله های تو
بال های شعر منند
پر خواهم کشید
تو ماهیئی کوچکی
که مرداب دلم را
به برکه ای روشن
بدل کرده ای.
تو
اقیانوسی شکرینی
کف دستانت
پر از موج و مرجان و ماهی های رنگی ست
نهنگ ها
در آبی چشمانت
از اسب هم نجیب تر می شوند
ماهیگیران خسته
روزی خود را
در آرامش موهای تو می جویند
ابرها
بی ملاحظه
همهی دلتنگی شان را
در تو می بارند
لاک پشت های آواره
وقت مردن
به ساحل تو بر می گردند
حلزون ها
خانه شان را رها کرده اند
و در تو ساکن شده اند
من
رودی کوچکم
که به بزرگی تو دل بسته ام.
دو شعر از من در نشریهی ادبی جن و پری منتشر شد.
چراغ ها را
دزدیده بودند
می خواستند
راه خانه ات را گم کنم
بیچاره ها
نمی دانستند
آسمان هر چه تاریک تر
ماه درخشان تر.
سوزن سوزن
تزریق می شوی
به سوراخ های روحم
با کِش خاطره
ترک تو
چه قدر دشوار بود
و نمی دانستم.
زنگ بزن
ساعت پیر!
زنگ بزن
ميدانم
هر وقت دلت ميگيرد
زنگ ميزني
و تو
دلت
ساعت به ساعت میگیرد
ما
صداي زنگ تو را
هيچ وقت نشنيديم
كه گوشهامان
به خواب غفلت رفته بودند!
ساعت پیر
ميبيني؟
در مراسم ختم ديگران
شركت ميكنيم
خودمان را غمگين نشان ميدهيم
فاتحهاي ميخوانيم
و فراموش ميكنيم
روزي
فاتحهي ما هم
خوانده خواهد شد
تو هميشه بيداري
حتي اگر باتريات خوابيده باشد
و ما هنوز در خوابيم
و فكر ميكنيم
كجا تا پير شويم؟
كجا تا بميريم؟
برای جناب شمس لنگرودی
سپيد مي سراییم
كه از سياهي ها گفته باشيم!
تن تو
ميداني ست پر از مين
و من
سربازي از جان گذشته
كه مينها را خنثي ميكند
تا سنگر را فتح كند.
ماه
که خود را
در زلال چشم های تو پیدا نکرده بود
از شرم
چهره اش را پوشاند
و مردم
شتابان
روی بام ها آمدند
تا خسوف را تماشا کنند.
...و بعد
تنهاييام را
توي چمدان جا ميدهم
نشانيات را
روي آن مينويسم
و همراه با چند اسكناس
به گوركن ميسپارم.
ابراهیم!
دسته گلت را فراموش نکن
آتش این جهان
به این زودی
گلستان نمی شود.
دو شعر از کارهای قدیمیام را در سایت آتی بان بخوانید. این دو شعر پیش
از این در همین وبلاگ نیز منتشر شدهاند.
به بهانهی نوروز همیشه پیروز
عید آمده
و من
دلم می خواهد
آدم بودنم را
با یک ماهی قرمز تاق بزنم.
سيب گونهات را
نصف كن
مي خواهم
دوباره فريب بخورم.
دستگير شدهام
شايد به جرم اينكه
دستي نداشتم.
غربت نامه
خیال تو
ماده ببریست
که کنام گم کردهاش را
در مویرگهای مغز من
میجوید.
به برادرم محمد امین و همهی سوررئالیستهای جهان
واقعیت برتر کجاست؟
چه چیز را میجوید
این انسان ِ خسته؟
خسته و دلتنگ
رمیده از عقل
واخورده از شرم
سرگشته دردالانهای تو در توی منطقهای نامتناهی
چه چیز را؟
چه چیز را؟
چه چیز را؟
.
.
.
پوست میاندازد
تازه میشود
رها
از نو متولد میشود
به هیئتی بی هیئت
نظمی بی نظم
منطقی بی منطق
در یک قدمی جنون
خداحافظ عقل دور اندیش
خداحافظ منطقهای تو در توی پیچ اندر پیچ
خداحافظ......
این است واقعیت برتر
رویا
رویا
رویا