تبليغاتX
همسایه‌ها

نامه‌هاي زني موهوم

ادواردو  گالينو

 پيرمرد تنهايي بود كه بيش‌تر اوقات را در رخت خواب مي‌گذراند. شايعه بود كه او گنجي در خانه‌اش پيدا كرده است. يك روز چند دزد وارد خانه‌ي او شدند و به هر جا سر كشيدند تا بالاخره صندوقچه را در انبار پيدا كردند و آن‌را با خود بردند. آن‌ها در صندوقچه را باز كردند، اما توي صندوقچه فقط پر از نامه بود. تمام نامه‌هاي عاشقانه‌اي كه پيرمرد در طول زندگي‌اش دريافت كرده بود. دزدها اول خواستند نامه را بسوزانند، اما پس از كمي صحبت تصميم گرفتند آن‌ها را يكي يكي بر گردانند، هر هفته یک نامه ... ازآن به بعد هر دو شنبه پيرمرد منتظر مي‌شد تا سر و كله‌ي پستچي پيدا شود و به محض آن‌كه او را مي‌ديد،‌ شروع به دويدن مي‌كرد. پستچي كه ديگر پيرمرد را مي‌شناخت ، نامه را در دست خود مي‌گرفت و پيرمرد هيجان زده را دور خود مي‌چرخاند و با او شوخي مي‌كرد. پستچي مي‌توانست صداي ضربان قلب پيرمرد را بشنود كه از شادماني دريافت پيام زني موهوم، ديوانه شده بود.

منبع: وب سایت مجموعه فرهنگی هنری تهران

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

گلستان سعدی/ باب اول – در سیرت پادشاهان

آورده‌اند که انوشروان عادل در شکارگاهی صیدی کباب کرده بود و نمک نبود. غلامی را به روستا فرستاد تا نمک حاصل کند. گفت: زینهار! تا نمک به قیمت بستانی تا رسمی نگردد و دیه خراب نشود. گفتند: این‌قدر چه خلل کند؟1 گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندک بوده است و به مزید2 هر کس بدین درجه رسیده است.

       اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی

                                                     برآورند غلامان او درخت از بیخ

       به پنج بیضه3 که سلطان ستم روا دارد

                                                    زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

...........................................................................................................................................

1: چه تباهی پدید می آورد؟

2: افزوده، افزودن

3: تخم مرغ

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/06ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

ویلدنبرگ بزرگ

نوشته‌ی زیگفرید لنتس

نامه رسید و با آن، امید تازه ای در من پیدا شد. نامه کوتاه بود، عنوانی نداشت، با لحنی عادی اما مؤدبانه، بدون اظهار هم‌دردی و بی آن‌که بتوان دست کم از خلال اشاره ای پنهانی یا احتمالا" سهو آمیز دریافت که کار بر وفق مراد است. با آن‌که نامه را چندین بار خواندم و در آن پی در پی کلمات مناسبی جست و جو کردم که در هیجان اولیه، متوجه وجود آن‌ها نشده بودم و با آن‌که تمام کوششی که برای استخراج نکات مثبت در آن کردم، بی نتیجه بود، باز به نظرم آمد که نمی توانم مطلقا" قطع امید کنم: آن‌ها از من دعوت، و در واقع به من پیشنهاد کرده بودند که به کارخانه بروم و خودم را معرفی کنم.

 متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 6:25 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

ریه‌ی نصف شده

داستانکی از سروش صحت

 

با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه... دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟»هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اîه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه... تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.»

 

منبع: روزنامه اعتماد

9/3/87

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

آتش‌نشان‌ها

نوشته‌ی ماریو بندتی

به همراه معرفی کوتاه نویسنده

ماریو بندتی« اولخاریو » نه تنها در پیشگویی مهارت داشت،بلکه به آن می‌بالید.گاهی که ویرش می‌گرفت،می‌گفت:« فردا باران می‌بارد.» ردخور نداشت و باران می‌بارید.پس کله‌اش را می‌خاراند و می‌گفت:« روز سه‌شنبه،در قرعه‌کشی بخت آزمایی،شماره‌ی 57 برنده می‌شود.»

در آن روز شماره‌ی 57 از گردونه بیرون می‌آمد و برنده اعلام می‌شد.از به‌به و چه‌چه دوستانش کیف می‌کرد.بعضی از آن‌ها هنوز معروف‌ترین پیشگویی‌اش را به‌یاد می‌آورند که نعل به نعل اتفاق افتاد.با هم جلو دانشگاه قدم می‌زدند که ناگهان ماشین‌های آتش‌نشانی شیر ‌دود کنان گذشتند و هوای صبح با صدای پر از خشم و هیاهوی آژیرها پر شد.اولخاریو خنده ای کرد و گفت:« احتمالا" خانه‌ی من آتش گرفته.».......

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

قضیه‌ی ریاضی

نوشتاری سوررئالیستی از لوئیس بونوئل

اگر از نقطه‌ای خارج یک خط صاف،خطی به موازات آن بکشیم،به یک بعد از ظهر آفتابی پاییزی می‌رسیم.

به واقع:

آسمان و همه‌ی چشم‌های آبی،رویای بی ماهی برکه‌ها را منعکس می‌کنند و این‌ها نیز به نوبت،خوش خوشک،کاهلی بعد از ظهر را به حمام می‌برند.

درختان کور در صفی آرام می‌گذرند و بر بالاترین شاخه‌هاشان،برگی درخشان،خش خشی از طلا دارد.

خیابان‌ها در فکر ترک شهر و رفتن به ییلاق‌اند،اما چنان کند که مسافران مرتعش در آفتاب،آن‌ها را به سرعت پشت سر می‌گذارند.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |