راوی روزمرگیها!
نقدی بر مجموعه داستان « حکایت عشقی بی قاف ،بی شین ، بی نقطه »
نویسنده:مصطفی مستور
ناشر:نشر چشمه
قبل التحریر:
مصطفی مستور نویسندهی پرکاری است و در سالهای اخیر آثار زیادی را عرضه کرده و به یکی از مطرحترین و پرخوانندهترین داستان نویسان ایران تبدیل شده است.قصد بنده از نوشتن این یادداشت تنها و تنها بررسی مجموعه داستان مذکور است و همهی نقاط قوت و ضعف مورد اشاره تنها به این کتاب مربوط میشوند.
*****
مجموعه داستان « حکایت عشقی بی قاف،بی شین و بی نقطه »* شش داستان را شامل می شود:
« مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت »، « چند روایت معتبر دربارهی اندوه »، « چند روایت معتبر دربارهی کشتن »، « سوفیا »، « چند روایت معتبر دربارهی خداوند » و « حکایت عشقی... » که نام خود را به مجموعه وام داده است.در یک نگاه کلی به لحاظ کیفیت داستانی،داستانها به ترتیب مورد اشاره سیر صعودی دارند.به عبارت دیگر سه داستان ابتدایی به لحاظ فرم و عناصر داستانی و حتی درونمایه به قوت سه داستان بعدی نیستند.دو داستان اول را میتوان در ادامهی سنت چند سال اخیر داستان نویسی کوتاه در ایران به حساب آورد،یعنی تک گویی انسانی تنها و درمانده از یکسو (مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت) و شرح اختلاف و تیرگی روابط زن و شوهری شهر نشین با نیم نگاهی به شیوهی داستان نویسی همینگوی از سوی دیگر (چند روایت معتبر دربارهی اندوه).
داستان اول را که به سختی حتی میتوان داستان به حساب آورد دو بار خواندم و صادقانه اعتراف میکنم ک هیچ نکتهی خاصی دستگیرم نشد.یک تک گویی به غایت شخصی و بدون هیجان و اتفاق که فاقد عناصر داستانی است و ترجیح میدهم چندان در مورد آن صحبت نکنم.اما داستان دوم علیرغم تکراری بودن موضوع،درونمایه و سبک ِ روایت داستان تأثیر گذاری است و درماندگی و بی پناهی شخصیتهایش را به خوبی نشان میدهد،حکایت اختلاف زن و شوهری که به دلیل خیانت مرد به انتهای راه رسیده اند و به قول زن از خط خارج شده اند.نکتهی جالب در این داستان بهکار گیری گاه و بیگاه زبان انگلیسی برای نوشتن دیالوگهای رد و بدل شده بین شخصیتهاست که در یک برداشت استعاری نشان دهندهی فاصلهی ایجاد شده بین آنها و عدم درک صحبتهای یکدیگر است.« چند روایت معتبر دربارهی کشتن » نیز تک گویی خبرنگاری است که به همراه دوستش الیاس برای تهیه گزارشی از اعترافات یک قاتل به دیدار او میروند و در این بین الیاس به علت تکان دهنده بودن اعترافات دست به خودکشی می زند.این داستان نیز بیشتر حاوی کلی گوییهایی در باب پستی و رذالت جهان و آدمهای آن است و هر چند طرح داستانی تکان دهندهای دارد اما در نهایت از حد همان کلی گوییها فراتر نمیرود و اثرگذاری چندانی ندارد.اما داستان سوفیا یکی از بهترین داستانهای این مجموعه است که بیشتر نواقص موجود در داستانهای قبلی را پشت سر گذاشته و علاوه بر موضوع تکان دهندهای که دارد روایت سرراست و فارغ از هرگونه پیچیدگی زائدی را به مخاطب عرضه میکند.سوفیا روایتی دلنشین در باب عشق و تنهایی است.گلابی مرد به ظاهر خشن و دیوانه در اثر شوخی بچهگانهی سه نوجوان، عاشق زنی خیالی میشود و در راه این عشق تا آن جا پیش میرود که جانش را بر سر آن میگذارد.شیوهی بسط ماجرا و نمایش سیر عاشق شدن گلابی در این داستان به قول اهالی سینما زیر پوستی و نامحسوس است و همین مسئله به جذابیت داستان کمک زیادی کرده است،اما نمیدانم چه اتفاقی میافتد که در انتها مستور ناگهان تصمیم میگیرد این روند را کنار گذاشته و صحنهی مرگ گلابی را اینقدر بی ظرافت و تصنعی خلق کند.توصیف صحنهی خودکشی گلابی (کوبیدن میخ به کف دست ها مشابه حالتی که فردی را به صلیب میکشند و بریدن رگ دستها با اره ) آن قدر نچسب و جدا از کلیت داستان است که آدم را یاد برخی فیلم های هالیوودی مثل اره و سکوت برهها می اندازد!! داستان « چند روایت معتبر درباره خداوند » حکایت سرگردانی یک استاد دانشگاه است که در باب خداوند سؤالاتی حل ناشدنی دارد.او که مدرس درس فلسفه دین در دانشگاه است در برابر سؤال یکی از دانشجویان خود درمورد علت ناقص الخلقه بودن برخی انسان ها توانایی پاسخگویی ندارد و عاجز می ماند.از سوی دیگر مدتی است که از همسرش جدا شده و به همراه پسرش که علاقه زیادی به نقاشی دارد زندگی می کند و نیز مادری پیر و از کار افتاده دارد که در یک آسایشگاه نگه داری می شود.مجموع این شرایط دست به دست هم داده و اوضاع روحی استاد را بهم ریخته است.تحصیلات او در زمینه مسائل دینی در برابر برداشت های به ظاهر ساده و پیش پا افتادهی مادر و پسرش از مکان و کیفیت حضور خداوند در جریان زندگی انسانها قرار می گیرد و این تضاد شالودهی داستان را تشکیل می دهد.این داستان به نظرم بهترین داستان مجموعه است،داستانی که علاوه بر سطح چشمگیر و جذابی که دارد لایههای عمقی و زیرین تفکر برانگیزی نیز داشته و به نوعی همان سوالات سنتی و حل ناشدنی در باب رحمت و عدالت خداوند را اینبار در بطن زندگی های عصر مدرنیته مطرح میکند.مستور با نوشتن این داستان نشان میدهد که با وجود پیشرفتهای فوق العادهی بشر در راه تأمین رفاه همگانی و رفع سریع مشکلات و لاجرم نزدیکی به بی نیاز شدن از قدرتهای فرابشری و الهی و نیز ادعای انسان مدرن مبنی بر کنار گذاشتن خدا از زندگی اجتماعی،این مسئله هنوز هم حضور واضحی در بطن روابط انسانها دارد.او ثابت میکند که انسان امروز علیرغم بالا رفتن سطح دانش و آموختههایش همچنان به خداوند نیاز دارد و همچنان پیرامون مسئلهی خدا پرسشگر و کنجکاو است.
داستان آخر کتاب نوآورانهترین داستان این مجموعه است.روایت جذاب عشق یک پسر و دختر درفضای مجازی چت رومهای اینترنتی،جایی که راست و دروغ سخنان رد و بدل شده معلوم نیست و بر این اساس شکلگیری عشق و اعتماد در این مکان سوژهی خوبی را در اختیار نویسنده قرار میدهد.نویسنده با فراهم آوردن فضایی مشابه چت رومهای واقعی به نوعی خواننده را در مابه ازاء نوشتاری آن قرار میدهد و از او میخواهد که خود دربارهی آنچه میبیند(میخواند) قضاوت کند.تکیه بر امکانات محدود چت روم و صرف نظر کردن از دخالت یک راوی برای نمایش و بیان جزئیات داستانی بهویژه احساسات طرفین نسبت به یکدیگر آن هم در داستانی با بن مایهی عشقی ریسک بزرگی است که از جانب نویسنده به آن دست زده شده و اتفاقا" نتیجهی مثبتی هم به بار آورده است.فضای داستان جذاب است و خواننده را درگیر میکند،دیالوگهای رد و بدل شده تا حدود زیادی به واقعی تر شدن ماجرا کمک میکنند،در نظر گرفتن برخی جزئیات مربوط به چت کردن مثل اشتباه در تایپ کردن جملات و یا استفاده از صورتکهای مربوطه از نقاط قوت داستان به شمار میروند،اما داستان یکی دو تناقض اساسی دارد که مانع تبدیل آن به یک شاهکار شدهاند.اولین ایراد در همان صفحهی نخست داستان دیده میشود،هستی در پاسخ به سؤال مهراوه دربارهی اینکه آیا تا به حال چت کرده یا نه جواب منفی میدهد:
« Mehraveh:A/S/L
Hasti:چی؟
Mehraveh:تا حالا چت نکردی؟
Hasti:نه،نکردهام.»
اما پس از توضیح مهراوه دربارهی مفهوم این حروف،هستی به شیوهی مرسوم در چت پاسخ میدهد:
« Mehraveh:منظورمAge/Sex/Location بود...
Hasti:27/M/Iran »
اگر هستی تا به حال چت نکرده پس پاسخ دادن این چنینی موجه به نظر نمیرسد،حتی اگر این نوع پاسخ دادن را به عنوان ترفندی از جانب هستی برای گمراه کردن مهراوه بدانیم باز هم نتیجهی مثبتی نمیگیریم،چون این برداشت اصلا" به روند ماجرا مربوط نمیشود.
ایراد بعدی به مسئلهی مکان زندگی هستی برمیگردد.در یکی از بخشهای داستان هستی از مکانی صحبت میکند که در آن ارتباط با زنها ممنوع است:
« Mehraveh:آدمهای اونجا؟اونجا دیگه کجاست؟
Hasti:همینجا که من هستم.کوهی میگه ما نباید با زنها تماس داشته باشیم.میگه تلفن به زنها یه جور تماس با اونهاست.مثل دست زدن به اونهاست.
Mehraveh:کوهی دیگه کیه؟
Hasti:رئیس اینجا است.»
با خواندن این جملات چیز خاصی در مورد مکان زندگی هستی نصیب خواننده نمیشود،آنهم در حالیکه چند صفحه قبل هستی در پاسخ به یکی از سؤالهای مهراوه از آینهی اتاق و مادرش حرف زده بود:
« Hasti:...داشتم جلوی آینه اتاقم دکمههای پیراهنم رو میبستم که شعر اومد.
Mehraveh:چه وقت شاعرانهای!
Hasti:از اتاق که زدم بیرون مادرم گفت چرا دکمههات رو بالا و پایین بستی؟»
در مورد این مسئله دو فرض را میتوان در نظر گرفت؛یکی آنکه مستور بدون هیچ قصد خاصی و تنها به دلیل پیچیده جلوه دادن داستان به این کار دست زده و یا اینکه واقعا" قصد بیان روابط حاکم در بین افراد یک مجموعهی احتمالا" تابو را داشته است.درست بودن هرکدام از این فرضیات به زعم من بیشتر دلیلی برای ضعف داستان است تا قوت آن،چون نویسنده به هیچ کدام از نتایج احتمالی مورد نظرش دست نیافته است،البته فرض دوم این پتانسیل را داشته که بیشتر مورد توجه قرار گیرد،اما به دلیل پرهیز مستور از دادن جزئیات کافی در رابطه با آن حاصلی به بار نیامده است.
در یک جمع بندی کلی میتوان نویسندهی این مجموعه را راوی روزمرگیهای انسان شهر نشین دانست،انسانی که برای فرار از تنهایی و یکنواختی حاصل از زندگی ماشینی و نیز تضاد ناشی از این سکون با ذهنیت کمال طلب خود ممکن است به هر کاری دست بزند و البته گاهی اوقات بهای سنگینی هم بپردازد،عاشق صدای یک زن خیالی شود،از زندگی مشترک خود دل بکند و یا در یک فضای مجازی به دنبال پر کردن خلأ تنهایی خود باشد.
پی نوشت:
* کلیهی اسامی و عبارات ذکر شده در « » برگرفته از متن کتاب هستند.
ایمان عابدین